تبليغاتX
همای بی قرینه
ابا صالح : بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند , سالها , هجری و شمسی همه بی خورشیدند    

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند , چشم های نگران آینه ی تردیدند  , نشد که  از سایه ی خود هم بگریزند  ...

+ نوشته شده در  جمعه 21 مرداد1390ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط محمد عابدی  | 

مادر سر چشمه گیتی...
غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ آن او که همچون خون مادر است ، بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی سوار بر بال پرنده محبت دید.
آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟
مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد...
مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک...روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت.

مادرم:
قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار، تا چشمانم بهشت را نظاره کنند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط محمد عابدی  | 

ایمان داشته باش
ایمان جواب هر شک و شبهه ، هر ترس و هر سئوالی است .
ایمان به تو ...
اطمینان و قوت قلب می دهد که می توانی و خواهی توانست .
هر جا ایمان باشد ، عشق هم هست .
هر جا عشق باشد ، ارامش هم هست .
هر جا ارامش باشد ، خدا هم هست .
هر جا خدا باشد ، نیاز به چیز دیگری نیست
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط محمد عابدی  | 

 
انکه می گوید یک درد دارد ...
آنکه میخندد هزار و یک درد دارد ....
و آنکه میخنداند بی نهایت درد دارد ...........
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط محمد عابدی  | 

دریافتم، زندگی معجزه حیات است.
زندگی با کلمه‌های من ساخته می‌شود و هر کلمه‌ای رد پای معجزه است.
پس می‌توانم زیبایی را با کلماتم بیافرینم.
هرگاه کسی خشم داشت بدانم به نوازش و کلام مهرآمیزی نیازمند است.
هرگاه کسی نومید بود به کلماتی که سپاس او را ابراز کنند محتاج است.
...
هرگاه کسی حسد می‌ورزید نیاز دارد دیده شود.
اگر کسی شاکی و گله مند بود نیاز دارد شنیده شود.
اگر کسی تلخ بود نیاز دارد مهربانی دریافت کند.
و اگر کسی ستم می‌کند نیاز داشته دوست داشته شود.
اگر کسی بخل ورزد باید که بخشیده شود.
و همه‌ی این سایه‌ها در روح و روان ما نیاز دارند که عشق بر آن‌ها چون باران ببارد،
ببارد و ببارد.


+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط محمد عابدی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط محمد عابدی  | 


خدایا کجایی بگو کیستی؟
چرا هر چه می گردمت نیستی؟
مگر از تو تا من چقد فاصلست؟
... تمام وجودم که تنها دلست
تو گفتی که اینجا زمین تو است
وجود خدا سرزمین تو است
چرا فال من را زمین می زنی؟
چرا شعله بر سرزمین می زنی؟
تو گفتی که خاک است اجداد تو
...
پس از آن جهنم به فریاد تو
اگر نیستی پس بگو من کیم؟
کجا گم شده هیبت خاکیم؟
اگر از وجودم جدایت کنم
شکایت ز تو بر خدایت کنم
من اینک رها می شوم راه باش
برایم دری بر سر چاه باش
بیا همدگر را نوازش کنیم
بیا دوست باشیم و سازش کنیم
تو را خواستن اشک و با ریش نیست
درون تو هم کودکی بیش نیست
برایش خودم بستنی می خرم
خودم تا در خانه اش می برم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط محمد عابدی  | 

رنگ چشمان تو

شعله بر هر جا کشیدم رنگ چشمان تو بود
باده از هر جا خریدم رنگ چشمان تو بود
چشم بینایی ندارم بس که دنبالت شدم
... ... نوری از هر جا که دیدم رنگ چشمان تو بود
در خزان امسال هم بوی بهاران می دهی
لاله از هر جا که چیدم رنگ چشمان تو بود
خار خود را در بیابان جای گل جا می زند
بوی رز هر جا شنیدم رنگ چشمان تو بود
...
می روم گمراه و بی کس در مسیر ناکجا
عاقبت هر جا رسیدم رنگ چشمان تو بود
آهوی گمگشته دنبال پناهی بوده ام
عشق من هر جا رمیدم رنگ چشمان تو بود
رنگ دنیای تو آبی رنگ دنیایم سپید
قطره ای هر جا چکیدم رنگ چشمان تو بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط محمد عابدی  | 

نفسم با تب رویای تو می آید و بس
دلم هر شب به تمنای تو می آیدوبس
نرو ای معجزه گر معجزه کن جان مرا
که خدا تشنه به دریای تو می آیدوبس
نور امید همین لحظه به جانم تابید
دست خورشید به فردای تو می آیدوبس
نگران نیستم از خشکی لبهای بهار
عاقبت آب به صحرای تو می آیدو بس(ابا صالح)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط محمد عابدی  | 


چشمها را با دل ویرانه بستم،عاقبت..............
می دهد این اشکها کاری به دستم،عاقبت.....
مادرم می گفت از عشق زمینی دور شو........
گوشه چشمی دیدم و پیمان شکستم، عاقبت.
... با خدا یک عمر من راز و نیازی داشتم.............
با تو در جمع زمینیها نشستم،عاقبت.............
ناگهان ناز نگاه تو نمازم را شکست................
بعد تو در کعبه و بتخانه مستم،عاقبت.............
بوسه ی اول ک...
ه بر روی لبان من نشست.........
با خدا یک عهد دیرین را شکستم،عاقبت.........
عاقبت این جاده من را سوی دوزخ می برد.......
در هجوم آتش و خون با تو هستم،عاقبت........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط محمد عابدی  | 

كودكی از خـــــــــــدا پرسـیـد:
خـــــدایا تو چی می خـــوری و چــی می پوشی؟
نــدایـــی در دل كـــــودكـــــ زمــــزمــــه كـــــــرد
غـصـه بـنـدگــانـم را می خـــورم و گنـــاه آنان را می پـوشـم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط محمد عابدی  | 

خداوند تجربه فوق العاده ای از نور وزیبائی و شکوه است
خداوند واژه نیست
وسعت نیست
اقیانوسی بی کرانه است
که تو چون قطره ای در آن ناپدید می شوی
...
و به سمت نور و آگاهی می روی
چه زیبا
او اقیانوسی بی کرانه است
او خدای من است
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط محمد عابدی  | 

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی ,امیدوار بودم که با من حرف بزنی,حتی برای چند کلمه ,نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد, از من تشکر کنی, اما متوجه شدم که که خیلی مشغولی , مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی, وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام: اما تو خیلی مشغول بودی , یک بار مجبور شدی منتظر شویو برای یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی, بعد دیدمت که از جا پریدی, خیال کردم میخواهی به من بگویی , اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی . تمام روزی با صبوری منتظرت بودم, با آن همه کارهای مختلف گمان میکنم که اصلا وقت نداشتی با من  حرف بزنی , متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی , شاید چون خجالت می کشیدی , سرت را به سوی من خم نکردی !!! تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری, بعد از انجام دادن چند کار, تلویزیون را روشن کردی, نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه ؟ در ان چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی, در حالی که در باره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامهایش لذت میبری, بازهم صبورانه اتظارت را کشیدم و تو در حالی تلویزیون را نگاه می کردی, شام می خوردی و با ز با من صحبتی نکردی. موقع خواب,فکر می کنم خیلی خسته بودی,بعد از آنکه اعضای خانوادت شب بخیر گفتی , به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی , نمی دانم چرا به شب به خیر نگفتی , اما اشکالی ندارد, آخر مگه صبح به من سلام کردی ؟ هنگامی که به خواب رفتی, صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود, را عاشقانه لمس کردم, چقدر مشتاقمکه به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفید تر را تجربه کنی... احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام, من صبورم, بیش از آن چه تو فکرش را می کنی , حتی دلم می خواهد به تو یاد بدهم با دیگران صبور باشی , من آنقدر دوستت دارمکه هر روز منتظرت هستم , منتظر یک سر تکان دادن , یک دعا , یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید, خیلی سخت که است که مکالمه یک طرفه داشته باشی , خوب, من باز سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود, به امید آنکه شاید فردا کمی به من وقت بدهی! آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه , عیبی ندارد, من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم, من هرگز دست نخواهم کشید..... دوستت دارم , روز خوبی داشته باشی...دوست و دوستدارت : خدا.    

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط محمد عابدی  | 

زن وشوهري بيش از 60 سال بايکديگر زندگي مشترک داشتند. آنها همه چيز را به طورمساوي بين خود تقسيم کرده بودند. در مورد همه چيز باهم صحبت مي کردند وهيچ چيز را از يکديگر پنهان نمي کردند مگر يک چيز: يک جعبه کفش در بالاي کمد پيرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چيزي نپرسد.
در همه اين سالها پيرمرد آن را ناديده گرفته بود اما بالاخره يک روز...

پيرزن به بستر بيماري افتاد وپزشکان از او قطع اميد کردند. در حالي که با يکديگر امور باقي را رفع ورجوع مي کردند پير مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد.
پيرزن تصديق کرد که وقت آن رسيده است که همه چيز را در مورد جعبه به شوهرش بگويد. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند . وقتي پيرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتني ومقداري پول به مبلغ 95 هزار دلار پيدا کرد پيرمرد دراين باره از همسرش سوال نمود.
...
پيرزن گفت :هنگامي که ما قول وقرار ازدواج گذاشتيم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختي زندگي مشترک در اين است که هيچ وقت مشاجره نکنيد او به من گفت که هروقت از دست توعصباني شدم ساکت بمانم ويک عروسک ببافم.
پيرمرد به شدت تحت تاثير قرار گرفت وسعي کرد اشک هايش سرازير نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگي مشترکشان از دست او رنجيده بود از اين بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت اين همه پول چطور؟پس اينها ازکجا آمده؟
پيرزن در پاسخ گفت :آه عزيزم اين پولي است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام.
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط محمد عابدی  | 



اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

او جانشين همه نداشتنهاست
...

نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

ای پناهگاه ابدی

تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1391ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط محمد عابدی  |